از معلم دینی پرسیدند عشق چیست؟ گفت: حرام است
از معلم هندسه پرسیدند عشق چیست؟ گفت:نقطه ای که حول محور نقطة قلب جوان میگردد
از معلم تاریخ پرسیدند عشق چیست؟گفت:سقوط سلسله ی قلب جوان است
از معلم زبان پرسیدند love چیست؟؟ گفت:همپای
از معلم ادبیات پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:محبت الهیات است
از معلم علوم پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عنصری است که بدون اکسیژن میسوزد
از معلم ریاضی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها عددی است که هرگز تنها نیست
از معلم فیزیک پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها آدم ربایی است که قلب جوان را به سوی خود میکشد
از معلم انشا پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:تنها موضوعی است که می توان توصیفش کرد
از معلم ورزش پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت: تنها توپی است که هرگز اوت نمی شود
از معلم زبان فارسی پرسیدند عشق چیست؟؟ گفت:عشق تنها کلمه ای است که ماضی و مضارع ندارد
از معلم زیست پرسیدند عشق چیست؟ گفت:عشق تنها میکروبی است که از راه چشم وارد میشود
از معلم شیمی پرسیدند عشق چیست؟؟گفت عشق تنها اسیدی است که درون قلب اثر می گذارد
واقعا عشق چیست....؟

این روزها ،،،،

این روزهای از همیشه دلگیرتر و زیباتر که نیستی و یادت دیوانه ام کرده

و آسمان ابری ست و گاهی می بارد و گاهی خورشید روزهایم می شوی و گاهی ؛ شب ها بیشتر ؛ دلتنگی ات آرامشم را می زند بر هم ،،،، ا

ین روزها ،،،،،

هر روز عاشق ترت می شوم و دلتنگ ترت و می خواهمت که بمانی ام و نگذاری ام که نبودنت غصه در دلم بنشاند ،،،،،

این روزهای بی حوصلگی ،،،،

این جمعه های یاد تو و نیامدنت

و این شنبه های عبادت

، یک شنبه های مسیحایی

و دوشنبه های خدایا دلتنگم ،،،،

سه شنبه های مثل کوه غمگین

و چهارشنبه های دلهره

، پنج شنبه های انتظار و ،،،،،

می بینی که روزهایم ، لحظه هایم ، ماه هایم ، سال هایم ، رویاهایم ، وجودم و وجودم و تمامی وجودم را از آن خود کرده ای ،،،،،

این روزها که می گذرد ، هر روز ، هر روز و هر لحظه می گذری ام و می گذرانم دلتنگی را و نمی دانم که یادت مرا فراموش است یا ،،،،،

این روزها ، عشق من ،،،،،

ین روزها ،،، نازنینم ،،،،

باور کن که مومن تر شده ام این روزها ، خدا را !

برای داشتنت ؛ عزیز دور ،،،، این روزها من هنوز هستم ، و تو نیستی ،،،،

مهم نیست ، بگذار بگویند که تو فقط در خیال منی ،،، بگذار فکر کنند که تو تنها زاییده ی تصورات منی ، ولی من که می دانم که تو واقعا هستی رویای دور از دسترسم که امید داشتنت آرزویم شده

؛ که تو همانی که تمام من ، از آنِ توست و چشمانم و قلبم و روحم نیز و دل ،،،،،، بال رویاهایم را بریده ام حالا دیگر از حوالی یاد تو آن سوتر نمی پرند ،،،،،

گذشت زمان بر آن ها که منتظر می مانند بسیار کند،

بر آن ها که می هراسند بسیار تند،

بر آن ها که زانوی غم در بغل می گیرند بسیار طولانی و بر آن ها که به سرخوشی می گذرانند بسیار کوتاه است

اما، بر آن ها که عشق می ورزند ،زمان را آغاز و پایانی نیست.

سکوت و صبوری م را به حسابِ ضعف و بی کسی ام نگذار
دلم به چیزهایی پای بند است
که تو یادت نمی آید...!
تلنگری بزنی، آوار می شوم....
شکستنی تر از آنم که محتاجِ سنگی باشم

دارم کتاب میخونم دوستم میگه داری کتاب میخونی؟

گفتم بله،

کتابو بستم دوستم گفت دیگه کتاب نمیخونی؟

گفتم خیر،

رفتم به سمت آشپزخونه گفت داری میری توی آشپزخونه،

گفتم بله،

داشتم بر میگشتم گفت داری بر میگردی از آشپزخونه

گفتم بله،

اومدم نشستم باز کتابو باز کردم گفت باز میخوای کتاب بخونی؟

بلند شدم با کتابو مشت و لگد زدم تو سرش گفتم خودتم بکشی نمیگم پـــ نـــ پـــ

وقتي با اين همه گناه رسيدم اون دنيا خودم شروع کردم به رفتن سمتِ جهنم که يه فرشته بهم گفت کجا؟!!

گفتم: هان؟!!

گفت: ايراني هستي ديگه؟!!

گفتم : آره !

گفت: بيا برو تو بهشت! ...

گفتم: من ميدونم گناه کارمُ اول بايد برم جهنم!

گفت: پس فکر کردي تو اين مدت کجا بودي؟


گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ،

آن زمانی که احساس اهمیت داشت ...


در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ...


جایت را با دیگری پُر میکنند، احساس ... سیری چند!؟

کسی از ما نمی پرسه که بهارمون کجاست خنده ی سبز بهار کجای گریه های ماست ؟

کسی از ما نمی پرسه که کجای جاده ایم بین این همه سوار چرا هنوز پیاده ایم ؟

کسی نیس نشون بده نشونی ستاره رو به دل ما یاد بده تولد دوباره رو تقویم کهنه رو باید ببندیم بازم باید دروغکی بخندیم بهار داره پا می ذاره تو خونه قناری دل ما کی می خونه ؟

یکی باید واسه ما بهار رو معنا بکنه سفره ی گمشده ی هف سین پیدا بکنه یکی باید بیاد و بگه بهار چه رنگیه یگه تحویل سال چه لحظه ی قشنگیه یکی باید بیاد سین سکوت رو بشکنه رمز قد کشیدن رو تو کوچه فریاد بزنه تقویم کهنه رو باید ببندیم بازم باید دروغکی بخندیم بهار داره پا می ذاره تو خونه قناری دل ما کی می خونه ؟